بزرگراه شعر و داستان
این یک بزرگراه کوچک است که من (محمد حسین ابراهیمی)  به تنهایی  در آن را نندگی میکنم
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
موضوع بندی

زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

و آخرین غزلم:

 

دلم نخواست که از خواب های تو بپرم

به خواب می روم و باز می زند به سرم

کدام خواب مرا برده سمت آن کوچه

دوچرخه می شوم و با شتاب می گذرم

رکاب می زنم اما فرار ممکن نیست

به هر طرف بروم نا گزیر پشت درم

و زنگ می زنم آرام مثل آهن در

که خیس می شود از پشت پلک های ترم

حیاط خانه پر از سایه من است که تند

دویده ام همه ی کودکی به دور و برم

به خانه می روم و طاق ماه پوسیده

و روی طاقچه لبخند مادر و پدرم

و سایه ای ست سرک می کشد به ایوانها

کسی که دست تکان داده لحظه ی سفرم

که قاب عکس شده ست وبه روی طاقچه اش

چه مادرانه دعا کرده است پشت سرم

تمام عمر کسی منتظر شده ست مرا

و باد نیز نیاورده پیش او خبرم

و پشت پنجره ی آشنای همسایه

تو گریه می کنی و عاشقانه می نگرم

کدام سنگ به این شیشه های رویا خورد؟

دلم نخواست که از خوابهای تو بپرم

 

 

 


پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

و آخرین غزلم:

 

دلم نخواست که از خواب های تو بپرم

به خواب می روم و باز می زند به سرم

کدام خواب مرا برده سمت آن کوچه

دوچرخه می شوم و با شتاب می گذرم

رکاب می زنم اما فرار ممکن نیست

به هر طرف بروم نا گزیر پشت درم

و زنگ می زنم آرام مثل آهن در

که خیس می شود از پشت پلک های ترم

حیاط خانه پر از سایه من است که تند

دویده ام همه ی کودکی به دور و برم

به خانه می روم و طاق ماه پوسیده

و روی طاقچه لبخند مادر و پدرم

و سایه ای ست سرک می کشد به ایوانها

کسی که دست تکان داده لحظه ی سفرم

که قاب عکس شده ست وبه روی طاقچه اش

چه مادرانه دعا کرده است پشت سرم

تمام عمر کسی منتظر شده ست مرا

و باد نیز نیاورده پیش او خبرم

و پشت پنجره ی آشنای همسایه

تو گریه می کنی و عاشقانه می نگرم

کدام سنگ به این شیشه های رویا خورد؟

دلم نخواست که از خوابهای تو بپرم

 

 

 


دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386
برای نوشتن این شعر

 

 

 

 

برای نوشتن این شعر

سو سو ی ستاره ای هم ندارم

چه برسد به ماه

که در دفترم سرک بکشد...

باید به همین تیر چراغ برق دل خوش کرد!!

تا دلیلی برای ولگردی این خیابان

و نبودن ماه پیدا شود

باید برایشان شعری نوشت

حتی با ذغال

حتی بر دیوار

بی دفتر روشن از نور

باید به همین پرسه ها دل خوش کرد

بی ماه

بی ستاره


یکشنبه 4 آذر ماه سال 1386
امتداد  جاده به بزرگراه رسید!!!

 

امتداد  جاده به بزرگراه رسید!!!

وبلاگ امتداد:

http://emtedad.blogsky.com

 

وبلاگ شخصی یکی از دوستانم  ( حسین برومند )

حسین را همه ی دوستان نزدیکم می شناسند

شاعر بدی نیست !!!

رفیق بدیه اما !!!

امان از رفیق ناباب 

 

اما چد وبلاگ دیگر از دوستان استان کرمان:

 

و بلاگ  خانم بهزادی به نام نیمکت:

www.nimkata.blogfa.com

وبلاگ خانم تقی زاده با نام شاپرک:

www.shaparak12.blogfa.com

و وبلاگ خانم شهامت که محفل خیال نام دارد:

www.mahfele-khial.blogsky.com

 

 

 

  


پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386
ناگهان درست مثل آینه

حرف های ما هنوز نا تمام
                                تا نگاه می کنی
                                                     وقت رفتن است

 

نمیخواستم خبر را دوباره نویسی کنم

شما از من نشنیده بگیرید:

درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است.
مردمی که چین پوستین شان
مردمی که رنگ روی آستین شان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند.
من ولی تمام استخوان بودنم،
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند...

"قیصر امین پور"

 

به همه دوستان تسلیت میگم

به حمیدرضا شکارسری - جواد سلطانی - حبیب محمدزاده - صابر کاکایی - محسن رزوان - میلاد شکرابی - اصغر معاذی - مسعود جعفری - صابر موسوی - محمود حبیبی کسبی و....



دوشنبه 7 آبان ماه سال 1386
غزل

 

 

 

بعد از مدتها یک غزل

------------------------------

 

چه فرق میکند این ماه در پاریس مثلن

و یا که ماه مه آلود و  ابری  لندن

نگاه می کند از پنجره به آدمها

نگاه می کند از پشت شیشه مات به من

برهنه می شود از ابر های پی در پی

لباس ها خدش را که می کند از تن

برهنه میشودو  عطر ماه می پیچد

نسیم می وزد انگار از تن یک زن

زنی که خانه به دوش است در تمام جهان

اسیر پنجره ای هم نمیشود اصلن

و گریه میکند و آب می شود کم کم

هلال کوچک من ... ماه برفی روشن...

چقدر تلخ... طلوع هلال وقت غروب...

درست لحظه شیرین آمدن رفتن...

 

 


چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386
پسر

 

 

این اثر به سید ضیاالدین شفیعی تقدیم می شود:

 

 

شما که حواستان به این عکس نیست

اما این پسر  

سالها نگاه کرده است

به خیابان که بزرگتر شده ست

به بزرگراه که تند تر از بیلبورد ها میگذرد

آن طرف اما  آمبولانس 

گیر کرده با آن همه سرعت کنار پسر

 

 

مردی از بیلبورد رفته بالا ی شهر

چقدر دراز کشیده با کت و شلوار

کناردریا به کت وشلوار

به دراز کشیدن بالای خیابان می آید

نه به آن عکس که آمبولانس تند میرفت

عکاس را ندیده بود

پیچ که میزدی

جاده  در کنار نوشته بود:

لبخند بزن بسیجی

 

 لبخند بزن من عکاسم پا هایم را بردار با اولین آمبولانس ببر

 

لبخند بزن همان عکاس بود

که تابلو بود

بیلبورد نبود

 

 

پسر سالها لبخند زد

لبخند زده بود که خیابان بزرگتر شد

لبخند زده بود که بیلوردها روییدند از زمین

لبخند زده بود که گریه کرده بود

گریه کرده بود که لبخند زده بود

 

 

این عکس مثل زخم های  پسر منتشر شده ست

و سالها

گریه         لبخند زده ست

و لبخند          گریه کرده است

 

 

این پسر که من میشناسم

به بیلبورد ها نمی آید

 

بزرگتر از آن شده است

که بالای بزرگراه

بالای شهر

بخوابد

 

لبخندش راکه زخم زده ست

زخمش را که لبخند زده ست

برمی دارد

با آمبولانس که سالهاست میرود، میرود...

 

 

شما ولی اصلن حواستان به این عکس نیست

 

 

 

 


دوشنبه 12 شهریور ماه سال 1386
بندر

 

 

سالها قبل

 

هنوز می شنوی؟

 

کسی رفته بود

 

مثل جرینگ جرینگ استکان و نعلبکی

 

در بین راه جاده ای

 

که باران گرفته بود

 

ابر پشت ابر

 

ابهامی از مه، در فاصله بین دو انگشت

 

که چقدر زود روشن شد

 

اما  اتوبوس پس کی راه می افتد

 

 

 من و خواهرانم

یک طرف این راه همیشه به دریا میخورد

 

جایی در مه ...

 

آن جا که برمیگردم؛ برای خواهرانم طاقت بیاورم

 

بندر همیشه شلوغ هم میخورد

 

مثل جرینگ جرینگ پولی خرد در جیب

 

برای بازار یخ

 

لحضه ی مناسبی برای رفتن

 

بی چمدان     بی دریا...

 

رفتن بی چمدان   بی دریا

 

من بعدن رفته بودم

 

در نیمه راه به گرمی چای و آتش و دودی

 

آنجا که مه به دریا میرود

 

اما اتوبوس سالها پیش رفته است

 

و حتی جرینگ جرینگ نعلبکی ها به هوشت نمی آورد

 

هنوز نمی شنوی!

 

سالها بعد


یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386
یادداشتی کوتاه برای رفتن

 

 <<< یادداشتی کوتاه برای رفتن >>>

 

عکس از پدرام ابراهیمی

مثل راهی که میرود 

تا در ادامه گم شود

یادداشت   

     همان رد پایی ست که         جا          می ماند

می خواستم همه چیز را در جیب ها

با خود ببرم...

   باد   را که همیشه سایه ام بود

  اسبی   که   پشت سرم می دوید  و ...

از من جا نمی ماند

بی خبر هم که بروم

ساعتی هست که همیشه مچم را بگیرد

عکس از پدرام ابراهیمی

 منم  که قسمتی از همان اسبم

          من شیهه های وحشی در بادم

                 سایه ای هستم

                     که من را سالها تعقیب کرده است

 و در باران صدای اسب را شنیده است

           که پشت پنجره تند آمده بود با باران

             <<< تاکید می کنم به پشت پنجره >>>

دوباره من همان سایه ام

      که سر ساعت آمده پشت پنجره

          این ساعت از مچم شروع می شود

               و از دست هایم

                   از جوب جوب آبی رگ هایم بالا میرود

 <<< حتمن کسی بوده  که در کودکی قایقی انداخته

به جوب و بعد از خیابان در کوچه ای پرت کنار تیر چراغ

برق غرق شده است... تاکید میکنم به تیر چراغ

برق >>>

  ساعتی که از جوب جوب آبی ام بالا می رود

                   و توی سینه ام تیک تیک می کند

من حتمن همان کوچه پرتم ...

    پشت پنجره...

       کنار تیر چراق برق...

           سر ساعت  تیک تیک میکنم

قرار نبود به این کوچه بیایم

   دوباره باران بگیرد

      دوباره غرق شوم

میخواهم به سایه ام برگردم

    اسبی که با باران تند آمده ... کوتاه نمی آید.

عکس از پدرام ابراهیمی

<<< دوباره تاکید میکنم به پشت پنجره... همه

چیز از آنجا پیدا ست و در تمام این سالها کسی

بوده ست که همه  این  سالها  را  نگاه میکرده .

پشت پنجره راهی هست که برای گم شدن تنها

میرود و یادداشتی گذاشته که در یکی از همین

جوب ها قایق شود.

اسب آرام آرام بند آمده است

و  بی سوار با سایه اش رفته... >>>

 

 

 

 


چهارشنبه 4 بهمن ماه سال 1385
پدرم... نامم... شناسنامه ام...

 

 در حیاط کوره پز خانه های جنوب ...

نامم را به تو ندادم

   که از انگشتانت روی خشت

                               گلی شود

                              توی کوره بسوزد

                           پدرم ... نامم ... شناسمه ام...

مثل همان خشت

     که نامم را بر آن نوشتی

                 معلوم نیست از خانه کدام آدم سردرآورم

 

من گم شده ام ...

                     بی نام...

                             بی آنکه نامم را به یاد بیاورم

از این به بعد مرا

        آجری از این همه دیوار جستجو کنید

                                   سر در خانه ای که پلاک ندارد

پلاک من و تو سالهاست

          در کوره های آدم سوزی سوخته است


شنبه 30 دی ماه سال 1385
اعتراف

 

 

 - داستان اعتراف

 

سلام الان خیلی از شب یلدا گذشته اما من هنوز دعوت به بازی محمد حسین پور معصومی را عملی نکردم... من میخواهم اعتراف کنم و پای خیلی ها را بکشم وسط اول از همه پای یک مرد خط خطی که شاید زیاد اهمیت نداشته باشد این مرد خط خطی پایش زیاد اهمیت ندارد دستش زیاد اهمیت ندارد موهایش زیاد اهمیت ندارد... خودش هم زیاد خیره میشود به من با چشمهای غمگین و نافذش... با آن صورت نتراشیده که به جایش خیلی خراشیده.... کسی که سایه اش در جلوی نور چراغ میلرزد و از آینه حرف نمیزند فقط از آینه خیره میشود و انگار میترسد این حتمن با سطر (سایه اش جلوی نور چراغ) ارتباط دارد.... این قیافه ی یک مرد خطخطی است که همیشه با من بوده... بچه که بودم نقاشی اش را میکشیدم... یک آدمک (چوب چوب یه گردو) که صورتش کاملن خطخطی شده بعد همه خیال میکردند من از نقاشی ام خوشم نیامده خطخطی اش کرده ام....  اما حالا صبح ها می بینمش که صورتش را ناشیانه درون آینه اصلاح میکند و بیشتر خطخطی میشود... بعد زنگ میزند به حمیدرضا شکار سری و میخواند: ...من زخم خوردم از همه حتی از آینه / از عکس بی تفاوت یک مرد خط خطی...( راستی گفتم شکارسری  یاد شکار افتادم ...من و مجید سعدآبادی بچه که بودیم باهم می رفتیم شکار... یعنی میرفتیم جلسه شکار... فکر نکنی میرفتیم شکار یاد میگرفتیم... یکی که اون موقع ها ریش داشت و موهای جلوی سرش در مسابقات کشتی کنده شده بود (شکار سری نفر دوم کشتی دانشجویی کشور در سال های ۷۰ است)من رفته بودم درس بخوانم که شعر هایم از شب شعر شکار سر درآورد بعد گفتند: شما برنده شدید باید برید به آقای شکارسری خودتونو  معرفی کنین؛ من ترسون پرسون رفتم سراغ همان سری که کشتی زیاد دیده بود بعد گفتم شکارچی تویی؟؟ خندید؛ بعد رفت تنها در یک کتابخانه که اسمش شهیدی بود تا با ساختار بازی کند و بعد ما ها را بازی داد مثلن میگفت کتابخانه شهیدی با جنگ رابطه تداعی دارد و به همین خاطر مجید و من چند بار جانباز شدیم .... به خاطر اینکه در بین راه با لات و لوتا دعوا میکردیم... من و مجید زندگی عجیب و غریبی داشتیم با هم همسایه بودیم بعضی وقتها می رفتیم و کوجه را می بستیم... بعدها که من به خاطر شرارتهای بیش از حد از خانه اخراج شدم و به یک مدرسه شبانه روزی نظامی رفتم (جددن یک پادگان بود) مجید یواشکی از روی نرده ها میآمد داخل مدرسه نظامی و برای هم دوره ای هایم ساز دهنی می زد البته این مربوط به شبهایی می شد که خونه نمی رفت... چون روزها جلوی یک هنرستان ساز دهنی میزد... گاهی هم با هم می رفتیم داخل قهوه خونه ی محل شعرای لوطی وار زمزمه میکردیم راستی ( محمد حسین پور معصومی که هنوز به اینجای داستان نرسیده و هم اکنون در راه رسیدن به این داستان سوار کامیون FH میباشد بعدن میآید داخل همین قهوه خونه و قلیون بین راه را میدودد ویه چایی به نعلبکی مبزند: عزت زیاد اخوی داستان اعتراف کدوم وره؟؟)... من و مجید با هم حتی بعضی شبها از شدت شرارت می رفتیم داخل پارک می خوابیدیم. بعد تر من و مجید درسهایمان را به جای هم خواندیم و به جای هم امتحان دادیم یعنی وقتی قرار بود من بروم در نظام و تا آخر عمرم یک نظامی بشم مجید به جای من رفت سربازی و من هم به جای مجید رفتم امتحان فیزیک دادم... نزدیک بود مرا بگیرند که من اسم مجید و خطخطی کردم و از امتحان زدم بیرون که یکدفعه بیرون جلسه مرا گرفتند و خطخطی ام کردند این شد که مدت ها شغل شریف امتحان دادن را برگزیدم و به جای همه ی بچه های محل رفتم امتحان دادم و سال ۷۹ همه ی بچه محل ها باهم دیپلم گرفتند...مجید چند دفعه قرار بود بمیرد. دفعه ی آخر در حادثه آتش سوزی مسجد ارگ بود که خبر ش  را هم من و میلاد به همه دادیم و مجید آنقدر محبوب شد که نگو!! اما بعدن معلوم شد که من اشتباه کردم و مجید به خاطر یک تشابه اسمی همچنان زنده است البته مجید سعد آبادی هر ۵ شنبه میرود بهشت زهرا و از آن مجید۲ی که شهید شد قدر دانی میکند... خدا رحمتش کند از دوستان حبیب بود و البته مجید۱ هم از دوستان حبیب است اما مجید۱ حتی در زلزله ارگ کرمان هم تکان نخورد و همه چیز را خطخطی کرد... مخصوصن مرا فرستاد کرمان! حتمن به تلافی آن دفعه ای که اسمش را سر جلسه امتحان خطخطی کردم رفت یک روزنامه قبولی دانشگاه خرید و ودر اسم مرا خطخطی کرد...

     نمیدونم راه خونه حبیب محمد زاده به کدام سمت گذشت از جلوی کتابخانه من و مجید و میلاد شکرابی( شما زیاد تعجب نکنید کار میلاد حساب و کتاب ندارد همین طوری میپرد وسط داستان) را دید... ما چند نفری هر هفته می رفتیم شکار و من در یکی از همین جلسات شکار شدم ....  در ماجرا  نه خیال نکنید من حمید رضا شکار سری شدم من توسط یک پرنده سخن گو که  شکار سری از یک نژاد گم شده ی خارجی آورده بود شکار شدم و دو سال این قفس به من شکل خودش را داد من خط خطی شد بعد ها که محمد حسین پور معصومی با یک کامیون FH وارد بازی شد خیال کرد تو جاده با قمه خط ....خط خط خط خطی و شعر هایش را خط خطی کردبرگشت و گفت: لوتی کجا بودی که فغان علی خان اومده بود می خواست با مندحسن خان بچاقچی کشتی بگیره.... گفتم داداش شکارسری هم قراره داور باشه؟؟ گفت الان همه بچه یادشون رفته تو دو + یک ساله که سیرجونی... گفتم پس هیچ کس نمی دونه من دو ساله دارم با فغان علی که ۱۳۰ سال پیش تو مسجد امام زمون کرمون دفن شد حرف میزنم ... بعد دید محمد حسین سوارکامیون شدو رفت که خودشو به تشییع جنازه فغان علی برسونه چون از تنها باز مانده های فغان علی همین محمد حسین پور معصومی مانده....   من و حبیب و مجیدو میلا و محمد حسین۲ با هم هر هفته رفتیم شکار... امکا شکار شلوغ شده بود و کتابخانه ها و فرهنگسرا پر از پرنده ها یی که یکی یکی همه را شکار کردند و خطخطی و بعد که خطخطی بشوی خودت می شوی این کاره... من خطخطی شدم و رفتم سیرجان.... میلاد خط خطی شد و رفت گرگان... حبیب خط خطی شد اما چون خودش نمتوانست کارش را ول کند و برود جایی قفسش یا همان پرنده اش را بردند ... (از میان ما چند نفر انصافن حبیب پیش خدا پارتی داشت چون از خط خطی شدن نجات یافت و اساسن ساختارشکنی کرد و هم اکنون در خیابان های تهران به پرواز مشغول است) به یکی از  مجید هم که خطخطی شد رفت سریازی کلی توی خدمت به کارش گرفتند و تراشیدندش که شاید دوباره خطخطی شود و اما محمد حسین۲ امیدوارم که این یکی بنا بر تاریخ خطخطی به سمت تهران خطخطی شود...  آخر داستان را  کسی که خطها یپیشانی ام را خوب خوانده دارد میخواند از این دو + یک سال دو اش فقط به سگ دو و بد بختی گذشت اما این یک آخری که (+) شد  مهربان من خطوط پیشانی ام را خواند بعد از این همه من خیلی خوشحالم که این داستان قرار است مثل فیلم های ایرانی تمام شود برای شم هم همین آرزو را میکنم ... گول شکار سری را نخورید و ساختار جدید اما نامعلوم برای داستانتان انتخاب نکنید... راستی شکار مهربان من را در مشهد دید و کمی از من برایش تعریف کرد .... تا اینکه شکارسری گوشی را گذاشت و برق رفت

محمد حسین ۲ با FH برمیگردد میبیند همه رفتند خانه هایشان ... می خواهد دنبال من بگردد ؟! اما صورتش خطخطی شده بعد من به یاد قدیم تر ها نعره میکشم: آآآآآی ی ی ی کی داداش لوطی مارو تنها گیر آورده...

 


دوشنبه 18 دی ماه سال 1385
عریضه

یادم می آید من هم از عریضه نویس ها بودم داستان سیب در سایت لوح یادش هست راستش را بخواهید عریضه را برای کس دیگری نوشتم اما به دست رضا امیرخانی رسید... بعد رضا خان لطف کردو عریضه را به همراه داستانش در سایت لوح هک کرد... بعدن بعضی از دوستان داستان نویس هم همین گونه نوشتند... داستان و شعر و عریضه... ( خداکند داستان و شعرش نسبت به عریضه بیشتر باشد)

عریضه:

 

نقشه بردار این همه کاغذ لوله نکرده که موشک درست کند

گاهی از راه می شنودو

خطی میکشد

 

بیرون نقشه های معمولی

کوچه جستجوی تو را ادامه می دهد...

شهر اما چقدر پلاک و زنگ اشتباه دارد

خیابان همه اش یک طرفه می رود به شکایت    خانه

در عیضه نوشته است:

چقدر تابلو راهنما دارد

که هر سمت را بر حسب احتمالن می دود

...

میدان که اصلن شاعر نیست

از قید زمان هم سر در نمی آورد

اما تا کی باید گیج بزند...

 

نقشه بردار عریضه نمی نویسد

فقط  شکایت های گمشدن تو را تنظیم کرده

خیابانی که شلوغ بود دل پری داشت

میدان ... کوچه...

به رسمی جدید خط روی نقشه می کشید

نقشه بردار عرضه نویس نبود


چهارشنبه 13 دی ماه سال 1385
عصر والیوم و نان باگت

    

         سلام من از یلدا بازی مجید سعد آبادی شکه شدم ... شما آن وقت ها نبودید و من و مجید توی همین کوچه همین محله با هم بزرگ شدیم ....

 این خوانش را به مجید سعدآبادی و سمیه کرمی تقدیم میکنم:

 

        ۱- خوانش شعر

  اگر با وبلاگهای ادبی شاعران جوان مانوس باشید نام سمیه کرمی و وبلاگ کافه تریا (1) برایتان آشناست. این وبلاگ ادبی شامل شعر ، داستان و واگویه ها و دست نوشته های ادبی می باشد ...در ادامه به خوانش یکی از اشعار این وبلاگ می پردازیم. 

Treize

-

-

چقدر راحت داریم می رویم.

ابر کوچولوی من یک قدیس دیوانیست است .

با این حال

امروز مدام تقاعد را حس می کنم .

عصر والیوم است و نان باگت!

و دختری به نام مارگریتا می رود جایی دور

تا با نامزدش هم سقف شود

و تا ابد با هم قهوه بنوشند !

همه چیز مثل یک خواب است .

مردی به خود می پیچد و با صدای بلند ژاک پره ور می خواند :

"ناگهان خنده یی بی اختیار در برش می گیرد

و همه چیز را پاک می کند ."

چقدر راحت از سهم عشق قضاوت می کنیم .

می توانستیم تنها با یک لامپ روشن خوشبخت باشیم

و حالا

فکر می کنم

عاقبت در اثر ذات الریه یا سکته ی قلبی خواهم مرد !

قراردادهای اجتماعی

قسمت عظیمی از احساسات مرا پاک خواهد کرد

و صدای سرفه های خشکی که خواهد گفت :

حالا نوبت من است !

           

 

                عصر والیوم و نان....( نان باگت)

    

  این عصر را من تعیین می کنم همان طور که قدیم ترها یا بهتر بگویم خیلی قدیم تر ها اداره هواشناشی عصر یخبدان را تعریف کرد مردی به خود می پیچد... اما فیلم از خیلی قبل تر شروع شده ... قبل تر از " و دختری به نام مارگاریتا می رود جایی دور... " در ست از همان جا که" - - - / چقدر راحت داریم می رویم " بعد از چند بار خوانش به نظرم این یک نکته ساختاری آمد که : مهم است نقش مکمل مرد را مردی با صدای ژاک پره ور بازی کند و نه اینکه مثلن تام کروز و مهم تر است که مارگاریتا باشد، نه اینکه نیکل کیدمن(2) . یا مهم نیست بعد ما مثل رمان "من او" (3) برویم شانزه لیزه در کافه مسیو پرنر کچل قهوه ترک بنوشیم مهم این است که مارگاریتا با نامزدش هم سقف شود و تا ابد با هم قهوه..." این مسائله اما از کجا قابل اثبات است و چرا من اعتقاد دارم که این شعر یک شعر ساختگرا می باشد:

 

       بگذارید با همان فرض که داریم یک فیلم سینمایی نگاه می کنیم جلو برویم... اما جهان شعری شاعر در این سطر لو میرود که " همه چیز مثل یک خواب است " پس می توان نتیجه گرفت که دنیای رمز آلود این شعر بر اساس رویا بنا شده است. مردی که با صدای ژاک پره ور می خواند، مثل یک راوی عمل می کند. وقتی شاعر مینویسدکه او میخواند، آیا او دارد همین شعر را میخواند یا خودش را...؟ کدام صحیح است. فرقی نمیکند. چرا که مرد به نقش یک را وی از زاویه دید خود مارگاریتا را روایت کرده است. آنجا که از سهم عشق صحبت میکند: "می توانستیم تنها با یک لامپ روشن خوشبخت باشیم" . به لا فاصله مخاطب به یاد تلقی های مارگاریت از هم سقف شدن و قهوه نوشیدن می افتد. و زیر یک سقف کافیست که تنها یک لامپ داشته باشی. همان یک لامپی که مارگاریتا را خوشبخت میکند. اما باز هم خودش را لو میدهد که" و حالا/ فکر میکنم/ عاقبت در اثر ذات الریه یا سکته قلبی خواهم مرد!" یعنی رویای هم سقف شدن ، قهوه نوشیدن و یک لامپ داشتن ناگوارانه با تحکم ذات الریه وسکته قلبی تباه میشود. و این تحکم مارا به یاد همه چیز مثل یک خواب است می اندازد... (در این شعر بند ها یکدیگر را تدایی میکنند) و همانطورکه تحکم " قراردادهای اجتماعی" آنقدر تلخ است که رویای مارگاریتا را منحصر به همان خواب می کند: " همه چیز مثل یک خواب است " حتی حال میتوان به روشنی از هم معنایی روایت مارگاریتا و ژاک پره ور، دریافت که سطر تعیین کننده و ساختمندانه " قسمت عظیم از احساسات مرا پاک خواهد کرد " در واقع روایت دیگریست از هما ن سطر "و همه چیز را پاک میکند " با این تفاوت که آنجا از زبان مردی با صدای ژاک پره ور است که دارد خودش را میخواند و اینجا در انتها مارگاریتای شعراز سرنوشت خود می گوید. پس به سادگی میتوان فهمید، مردی با صدای ژاک پره ور به شدت نماد همان قرار داد های اجتماعی است.

 

        اما همه اینها ، روزگاری پیش تر تمام شده. سطر هایی که بیان گر این زمان حال هستند را با هم می خوانیم، می توان برای تشخیص این سطور از جستجوی لفظ حالا ، امروز و حتی زمان معاصر در افعال استفاده کرد و این آنقدر روشن و آشکار است که نیازی به توضیح نداشت اما از آنجا که زبان روان شعر به شدت هر چه تمام تر شعر را در هم گره زده این سطر ها را جدا از باقی اثر برسی میکنیم: " - / - / - / چقدر راحت داریم می رویم ابر کو چولو ی من یک قدیس دیوانیست است./ با این حال / امروز من تقاعد را حس میکنم./ عصر والیوم است و نان باگت". و بعد در اواسط شعر مردی با صدای ژاک پره ور میخواند: " ناگهان خنده یی بی اختیار در برش می گیرد و همه چیز را پاک میکند" و در انتهای شعر باز مانند سطر های اول می خوانیم: "و حالا / فکر میکنم / عاقبت در اثر ذات الریه یا سکته ی قلبی خواهم مرد ! / ". و در سطر پایانی شعر : " حالا نوبت من است ! " به شدت سطر ابتدایی شعر " چقدر راحت داریم می رویم. " به یاد آورده می شود و والیوم ها و تقاعد. و این رفتن ، که ابر کوچولوی قدیس برای شاعر نشانه ای از آن است . درست مانند همان صدای سرفه ها که می گویند نوبت توست که بروی .. شک نمیکنم که وجه عینی ابرکوچولو همان "صدای سرفه های خشکی است که مدام که خواهد گفت : حالا نوبت من است !" زیرا هر دوی اینها از رفتن خبر می دهند و قدیس بودن ابر کوچلو هم از اینکه او از رفتن منِ شعر خبر دارد حمایت می کند. و همچنین تقاعد که در حسی مدام " من ٍ شعر " را به سوی والیوم می برد، نشانه ای از ساختار رویا گونه اثر است. به نحوی که تقاعد او را به سمت والیوم میبرد و والیوم هم اورا به سمت خواب. اما آنچه که نباید در این میان فراموش شود، نشانه بی نظیر و در عین حال بسیار معمولی " نان باگت " است. این نان باگت با هنر مندی و شاعرانگی تمام "من ٍ شعر " را با حضور فیزیکی والیوم به سمت خواب و خیالهای "مارگاریتا و ژاک پره ور" که مصادیق شعری این فضای فانتزی فرانسوی هستند، می برد . برای همین است که شاعر مینوسد: "عصر والیوم است و نان باگت!" و "همه چیز مثل یک خواب است ." . در این شعر نشانه ها توضیحی نیست . برای زیبایی نیامده و شکل دکوری هم ندارند. وقتی که "ابر= صدای صرفه و تقاعد" و بعد " والیوم = همه چیز مثل یک خواب است." و بعدتر " نان باگت= مارگاریتا و ژاک پره ور با فضای فانتزی فرانسوی " من ٍشعر را از همان ابتدا هر جا که می خواهد می برد دنبال میکند. و در یک تخیل شاعرانه و ساختمند سرنوشت من ٍشعر را با آنچه میخواهد رقم میزند، این نشانه ها به نشانه هایی متفاوت از دوره های نمادگرایی تبدیل می شوند. به همان شکل که فرمالیست ها می خواستند که اگر می نویسند " خون " در واقع خون آلود باشد (4) یا زمانی که صادق هدایت در بوف کور می نویسد: "من زهر آلود نوشتم" (5) و ما گاهی احساس می کنیم، او و حتی خودمان که داریم داستان را می خوانیم مسموم شده ایم. به نظر میرسد در هر اثر ادبی نشانه ها باید چنین کاری انجام دهند تا وقتی من ٍشعر در سطرهای پایانی با خودش فکر میکند "عاقبت در اثر ذات الریه یا سکته ی قلبی خواهم مرد !" ما تعجب نکنیم، زیرا باید بدانیم که اولن پایان داستان های رومانتیک فرانسوی که شخصیت هایی مثل مارگاریتا و ژاک پره ور داشتند چنین بوده اند. و دومن (که از اولن مهم تر است) این است که تقاعد مدام و پاک شدن همه چیز... و حتی والیوم او را عاقبت از ذات الریه یا سکته قلبی می میراند.

 

             پی نوشت: